روزگاری بود که من با رؤیاهایم معاشقه میکردم، بله معاشقه. رؤیاهایم از نور لطیفتر بودند و لطافتاش آب در دهانم جاری میکرد! زندگی بدون رؤیا تنگستان بود؛ چریدن جان در ضیافت سیمان بود! آدمی بدون رؤیا، به مردۀ زنده میمانست.
فریبکاری سپهر تیزرو من خام را به این توهم کشانده بود که آینده آشیانۀ رؤیاهایم خواهد بود. آینده که رسید هیچ حسن و امتیازی بر امروز و دیروز نداشت. پس از آن به دیواری برخوردم از سیمان سختتر.
روزی؛ نه شبی نشستم و رؤیاهایم را شمردم. بیشتر از همه روزهای عمرم بود. هر روز یکی را کشتم؛ هر شب خون یکی را ریختم.
اکنون منم و من و من و پاکتهای سیگار که یکی پس از دیگری خالی میشوند؛ خالیتر از یادداشتهایم و پس از آن تایپ و فاصله و اسپیس بعد از نقطه و سیگار قبل از کلمه ..
چیزی که کمر جمهوری اسلامی را خواهد شکست......ما را در سایت چیزی که کمر جمهوری اسلامی را خواهد شکست... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 38