آســـوده بر کنـــار چـــو پرگار میشــــدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
این بیت حافظ حکایت ما در این روزگار کرونازده است.
بی بادۀ کهنی در گوشۀ چمنی نشسته بودیم و فراغتی داشتیم از هیاهوهایی که برای هیچ بود. کتاب بود و اندیشه و قلم و یاران زیرک و همدل. ناگاه گردباد "بیماری" از میدان شهر برخاست و تا دورترین کلبههای کوهستان تاخت. دفتر ایام ورق خورد؛ غبار بیم و هراس بر روی سینهها نشست؛ چشمهای نگران، آسیمهسر از خیمۀ آسودگی بیرون زدند تا دوردستهای آشوبناک را بنگردند.
جماعت، هراسان و شتابان به هر سو گریزانند. راهها و راهکارها ناپیدا است. از لهیبِ مهیب و پُر نهیب این آتش هیچکس را گریزی و گزیری نیست. مرگ چند صد نفر در یک شبانه روز اگر نامش فاجعه نیست پس چیست؟
چه باید کرد؟
باید دستهای پینهزارمان را به هم دهیم تا به جایی برویم که سقفی از نور و سپیدی دارد و زمینی سرشار از گل و ریحان که راهی جز این همراهی نیست. همه را یک سرنوشت است؛ همه را یک آینده است. خستگی، کوفتگی و سوختگی کادر درمان را در نظر آوریم و بنیاد عاشقی بگذاریم. جامۀ آسودگی و منفعتطلبی فردی و شخصی را از تن در آوریم و ساز همدلی و همگرایی را کوک کنیم که این گردباد ناپیدا، نه شوخی است و نه بازی، همه در تيررس بلای شهریم؛ زندگی من و تو ندارد، همه تختهبند یک سرنوشتیم.
.
.
من ماسک میزنم
من فاصله اجتماعی را رعایت میکنم
من هوای سالمندان و کودکان را دارم
من در خانه میمانم
آرزوی من سلامتی همه هموطنانم است.
ما را در سایت چیزی که کمر جمهوری اسلامی را خواهد شکست... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 97