
روزگاری بود که من با رؤیاهایم معاشقه میکردم، بله معاشقه. رؤیاهایم از نور لطیفتر بودند و لطافتاش آب در دهانم جاری میکرد! زندگی بدون رؤیا تنگستان بود؛ چریدن جان در ضیافت سیمان بود! آدمی بدون رؤیا، به مردۀ زنده میمانست. فریبکاری سپهر تیزرو من خام را به این توهم کشانده بود که آینده آشیانۀ رؤیاهایم خواهد بود. آینده که رسید هیچ حسن و امتیازی بر امروز و دیروز نداشت. پس از آن به دیواری برخوردم از سیمان سختتر.روزی؛ نه شبی نشستم و رؤیاهایم را شمردم. بیشتر از همه روزهای عمرم بود. هر روز یکی را کشتم؛ هر شب ...
ادامه مطلب