نه اینکه نگاهم به آینده نباشد، اما به نظرم آینده، همین اکنون من است، روزهایی که دارم سپری میکنم و بعید است بر آن چیزی افزوده شود!
اما .. دلم توی گذشته مانده است.
توی خوابهایم، دبیرستانی میشوم و دنبال شماره تلفن دوستان آن سالها میگردم، دبستانی میشوم و توی حیاط، دنبال بچهها میگردم. نگرانی امتحانهای پایان کار سال میریزد به جانم. باران است و من مضطرب، که زنگ ورزشمان خراب نشود!! به دهه هشتاد، آن هم نیمه اولش میروم و یاد شبهای روشن خوابگاه میریزد توی دلم!
از خواب که بیدار میشوم خودم را میبینم که سالها از آن روزها دور شدهام. آنقدر آن خوابها را باور کردهام که چند دقیقهای طول میکشد تا بفهمم کجایم و چه سالی است.
از جان آن سالها چه میخواهم؟ حقیقتا نمیدانم.
چیزی آنجاها جامانده است که روحم دارد دنبالش کندوکاو میکند، کاش پیدایش میکرد!
برچسب:
نویسنده: مهراد کریمی