آدمی با تمام تلاشاش برای فراموشی، گاهی ناباورانه گیر میافتد در مقابل خاطرۀ یک عکس، توی گوشۀ آلبوم شخصیاش؛ یا بند میشود به خاطره یک فیلم، یا یک دستخط، یا یک موسیقی خاص خاطره انگیز. بعد، کَم میآورد. لمس میکند لحظات آن عکس یا فیلم را، حس میکند کلماتِ دستخط را و چشمانش به جای مرور لبخندها و دیدارها و لحظات نهفته در همه آنها، پناهنده میشود به غم و حتی گاه به اشک؛ اشکهایی که به زمین میزند آدمی را..
خاطرهها همیناند. برخی از جنس زمان معمولاند و فراموش میشوند. برخی فراتر میروند و به روح زمان تبدیل میشوند و در ذهنها مانند سنگ ته جوی، یا نهر میمانند. در جهان ذهن و زمان سفر میکنند و صیقل میخورند و صاف و براق تهنشین میشوند. مانند آینهاند. میتوان در قاب چنان سنگی خود را دید، در سنگ–آینۀِ یادمان، که در برابر ایستاده است.
بیچاره آنکس که خاطرهباز است؛ خاطرههایش مثل رودخانهای وحشی، مانند اژدهایی درهم پیچنده در ذهناش همواره در تب و تاباند. چنین کسی همیشه در گلویش بغض دارد و پشت پردههای چشمش، دریای اشک و دلتنگی برای جاری شدن.. بیچاره من!
برچسب:
نویسنده: مهراد کریمی